حكيم زجاجى

584

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو او را نشاندند بر پشت پيل * كشيدند بر روى بيچاره « 1 » نيل ببردند حيران به درگاه مير * نظاره بر آن گبر برنا و پير بيامد يكى مرد جرار تيز * به چنگ اندرون خنجرى پرستيز 185 ببريد يك دست بدرگ ز دوش * از آن بدنشان برنيامد خروش بيازيد و يك‌پاره خون برگرفت * همه روى خود را به خون درگرفت از او نامدارى بپرسيد باز * كه خون مالى اندر رخ اى چاره‌ساز ز خون جگر مىكنى روى رنگ * چنين گفت آن گبر بىوزن و سنگ كز آن مىكنم روى خود را نگار * به خون دل ريش از هر كنار 190 كه خون مىرود از رگ من روان * دل و تن شود اين زمان ناتوان چو خون كم شود رنج گردد فزون * نماند مرا در بدن هيچ خون شود زرد رخسار گلگون من * چو آيد ز رگ‌ها برون خون من هر آن تن كه بيند مرا روى زرد * بخندد بگويد كه ترسيد مرد به خون مىكنم روى خود را نگار * بدان تا نگويد يكى نابكار 195 كه بابك بترسيد و رنگش برفت * ميان سران وزن و سنگش برفت چو بابك از اين شيوه آغاز كرد * برنده دگر دست او باز كرد ببريد ازآن‌پس دو پايش به درد * از آن زخم يك‌دم نناليد مرد بياورد حراز گاوى بكشت * در آن‌دم كه شد تيز و تند و درشت بكند از تنش پوست تا سر ز پاى * سر و پيكرش برد هر دو ز « 2 » جاى 200 سر گاو بر فرق بابك نهاد * چو گاوى شد آن خرسرو ( ؟ ) به باد دو شاخش برآورد از فرق سر * سزاوار بودش بدان زيب و فر تن بابك شوم در خام دوخت * بداختر ز خشكى در آن خام سوخت تنش را بدين‌گونه بردار كرد * سرش را ببريد از تن به درد فرستاد نزديك [ قيصر ] به روم * برستند خلقى از آن مرد شوم 205 به جمله جهان در ، منادىگران * به فرمان بگشتند بر هر كران هر آن كاو ندارد نگه راه دين * ببرند از تن سرش را به كين

--> ( 1 ) چاره ( 2 ) سرش برد هر روز